زندگی دو نفره مازندگی دو نفره ما، تا این لحظه 7 سال و 9 ماه و 2 روز سن دارد
زندگی سه نفره مازندگی سه نفره ما، تا این لحظه 4 سال و 7 ماه و 3 روز سن دارد
زندگی چهار نفره مازندگی چهار نفره ما، تا این لحظه 2 سال و 3 روز سن دارد

هدیه زیبای خدا..لحظه لحظه های داشتن تو

دختر سه ماهه من

سلام قشنگم...امروز شما سه ماهه میشی...سومین ماهگرد تولدت مبارک عزیزمممممم...* میخوام از بزرگ شدنت بگم از تغییراتت تو این ماه ...اومدم بگم از بزرگ شدنت لذت میبرم جیگرگوشه مامان...* اول اینکه ماشا الله ماشا الله سمت صدا رو تشخیص میدی و هر طرف که باشیم باهات صحبت کنیم سرت رو برمیگردونی همون طرف...* دوم حرف زدنته(البته به سبک خودت) که تا الان تا اونجایی که یادمه: اَنغـــــــــــــــو ، اَنغغهــــــــــــــه ، اَببـــــــــــــو ، اَمـــــــــــهه ، نَــــــــــــــــــــههه ، اَگـــــــــــــــــــــه رو میگی(صداتو هم برای یادگاری ضبط کردم یه فیلم از حرف زدنت گرفتم جیگری)جیغ هم که فراوان میزنی مخصوصا وقتی ذوق میکنی...* سوم غلت زدنت که کافیه بیدا...
28 مهر 1393

جشن تولد گلپسراست و من بسی ناراحت

بععلهههه امروز بعد از ظهر خاله جون برای گلپسراش جشن تولد میگیره...ولی من میخوام بدونم چه معنی داره واقعا وقتی من نیستم جشن تولد بگیره؟؟!!!(یه عالمه گریهههههه)...*خاله جون بهتون خوش بگذره جای من و زهرا جونم رو خالی کنین... تو عکساتون یه جای خالی بزارین که من با فتوشاپ عکسم رو بتونم جاساز کنم خخخخخخخ...*گلپسرا تولدتون مبارررررررک... دوستتون دارم خاله جونیا... انشا الله که 100 سال عمر کنین و زیر سایه مامان و بابای گلتون باشین...*یه عالمه بوووووووووووس
24 مهر 1393

قابل توجه دوستای گلم

سلام رفقای خوب و مهربونم...من هر چی سعی میکنم نمیتونم براتون نظر بزارم و میپسندم پستاتون رو بزنم اصلا برام دکمه میپسندم نمیاد و کد امنیتی که باید برای ارسال نظر بزارم هم باز نمیشه برام...واقعاموندم چه کنم...!!!اگه کسی راه حلی داره لفن لفن بگه...خلاصه کلوم به یاد همه تون هستم به وبلاگاتون سر میزنم مطالبتون رو میخونم ولی نمیتونم ابراز وجود کنم...*سخته واقعاولی چاره ای نیست باید چند مدت اینجوری تحمل کرد...*التماس دعا دوست جونیا
24 مهر 1393

سرگذشت این سه هفته ما

(((خب از اونجایی که با این سرعت داغووووووووون کادر متن باز نمیشه مجبور شدم ادامه مطلب روامتحان کنم خداروشکر اینجا باز شد...امیدوارم بفرسته اینجوری)))* سلام عمرم دختر نازم...امروز شما 2 ماه و 26 روزته...* ما 4 مهر حرکت کردیم سمت مسجد سلیمان...خداروشکر خاله اعظم جونم باهامون اومدن و قول داده بودن یه ماه باهامون باشن* توی راه زیاد اذیت نکردی ولی من خیلی خسته شدم چون ماشین پر شده بود از وسائلت و جای نشستن نبود...پادرد گرفته بودم اساسی...ساعتای 11و نیم شب رسیدیم اصفهان و رفتیم توی یکی از مهمانسراهای پایگاه اتاق گرفتیم و دیگه افتادیم از خستگی...بابایی هم خیلی خسته شد چون خیلیوقت بود اینجوری رانندگی نکرده بود و با اتوبوس میرفت و میاومد...فردا صبحش ...
24 مهر 1393

عید غدیر مبارک

سلام دختر ماهم... امروز 21 مهر هستش و عید بزرگ غدیر خم... در یک چنین روزی پیامبر دست امام علی (ع) رو در مکانی به نام غدیر خم جلوی مردم بالا بردن و به عنوان جانشین خودشون معرفی کردن ... امروز روز سیداست و رسمه که اونایی که از اولاد پیغمبرن به بقیه عیدی میدن...(ولی ما فعلا که نمیتونیم عیدی بگیریم چون اینجا که کسی نیست...ولی همه تو بیرجند بهمون قول دادن که عیدی هامونو بعدا بهمون بدن...مخصوصا مادر بزرگ جون)... این اولین عید زندگیته ... عید غدیرت مبارک عسلممم
21 مهر 1393

مااا اومدییییییم

سلام دوستای خوبم... ما به لطف خدا تونستیم نتمون رو وصل کنیم هر چند با سرعتی افتضاح که از دو ساعت پیش داره خودشو میکشه اونوخ تازه این صفحه باز شده باز خدا کنه حداقل بفرسته پسته رو... دل من و دخترم برای همه تون تنگ شده بودددددد... بیشتر از این خوشحالم که میتونم برای دخترم بنویسم... ممنون ازتون که نزاشتین وبلاگمون خاک بخوره... دوستتون داریممم
21 مهر 1393

شروع زندگی سه نفره

  سلام خدای مهربونم   مهربونیت رو شکر   از اینکه وقتی اومدم زندگیمون دو نفره بود و الان که دارم میرم سه نفره است ازت بینهایت ممنونم از اینکه بالاخره این 11 ماه با همه خوبی ها و بدی هاش تموم شد و دارم میرم خونه ام ممنونم از اینکه همه چی ختم به خیر شد هم ممنونم   پروردگارم عاشقانه میپرستمت   ****************************************************************************   سلام دخترگلی   اومدم برات بنویسم از فردا از احساسم از غصه ای که تو دلمه   دخترم فردا صبح زود من و شما و بابایی حرکت میکنیم سمت مسجد سلیمان میریم تا زندگی سه نفره مون رو شر...
3 مهر 1393

این چند روز

سلام فرشته من   اومدم برات از پیشرفتات بگم   از اینکه انگار مامانی رو میشناسی و گاهی اوقات فقط بغل مامان  آروم میشی و باهات که حرف میزنم ذوق میکنی و قش قش میخندی حتی باهام با زبون خودت ( اَغغغغغغوُ یا اَغغغغغغه) حرف میزنی...بابایی رو هم فکر کنم کم و بیش میشناسی با اینکه یه ماه از بابایی دور بودی...   دیروز برای اولین بار دستت رو گرفتم که ببینم خودت سعی میکنی بلند شی یا نه ماشا الله ماشا الله ماشا الله هم خودت با زور خودت نشستی و هم خودت بلند شدی کلی همه مون ذوق کردیم....من که ذوق مرگ شده بودم   ساعتای بیداریت بیشتر از قبل شده ولی خوشبختانه شبا راحت میگیری میخوابی و خوابت سنگینه ول...
2 مهر 1393

اینم طه جون

  سلام دخترم   اینم یه عکس از طه جون پسر داییت عکس جدید ازش ندارم(البته اینجا ندارم..عکساش تو لپ تاپه خونه بابا بزرگ) این عکس مال حدودا دو سال پیشه     این عکس رو خودم خونه بابا بزرگ ازش گرفتم     ...
2 مهر 1393

عکس های جا مانده

  سلام دختر نازم   این دو تا عکس رو با گوشی تو حرم گرفتم که گفتم بزارم دیگه قشنگ تر از این نشد         اینم توی خود حرم موقع نماز ظهر بود که شما رو خوابوندم و آماده شدم برای نماز ولی قبل نماز باز بیدار شدی و خوشبختانه ساکت موندی تا نماز تموم شد         ...
1 مهر 1393
1